بعد از كلي شعار و فرار و درگيري و باتوم خوردن و اشك ريختن من كه رسيدم شمال ميدون هفت تير شيخ هم رسيد. خوشحال شدم. بعد از حال و احوال به اين اميد كه ديگه شيخ هست و با ما كاري ندارن همراه با ايشون مدرس رو به سمت داخل ميدون شروع كرديم اما به محض نزديك شدن به ميدون با نارنجكِ اشك آور و حمله گرزداران آقـــا مواجه شديم. فكر مي كنم محافظان شيخ هم شكه شده بودن مخصوصاً وقتي يكيشون به قصد كشت كتك خورد. هميشه از شجاعت شيخ لذت مي بردم اما اونجا وقتي نگاه مظلومانه اين پيرمرد رو وقتي ضد شورش هاي وحشي دورش كرده بودن ديدم دلم به حالش سوخت.
خلاصه كه شيخ هم تونست خودش رو نجات بده و به ماشين برسه و بعد در خيابون مطهري با مردم خداحافظي كرد ... گرچه مردم باز هم موندن و به استقبال اشك آور هاي و باتوم هاي بيشتر رفتن.
اين رو مي دونم كه قرار هست هر بار با چوب و اشك آور و اسلحه و فحش ناموس مورد پذيرايي يك مشت انسان حيوان صفت قرار بگيريم، اما اين رو هم مي دونم كه هر چي بيشتر در مقابلمون بايستند بيشتر قدرتمند خواهيم شد؛ هر چي بيشتر با رنگ مشكي روي نوشته هاي سبز مارو خط خطي كنن اون نوشته هاي سبز زيري بيشتر به چشم ميان و ... هر چي بيشتر حقيقت رو نشنوند فرياد حقيقت بلندتر خواهد شد.
به اميد روزهاي سبز ديگر (شايد 16 آذر)
در پناه حق باشيد
رهگذر
















